تبلیغات
ده‌ست نووسراوه‌كانی من - دیار بی دیار
 
ده‌ست نووسراوه‌كانی من
هاوار خودایه لیره عاقلیان پی گیژه-قوبادی
درباره وبلاگ



سپاس بۆ سه‌ردانت

مدیر وبلاگ : محمدپوری
نظرسنجی
خۆزگه‌م به‌و كه‌سه‌ی وا ......؟







شنبه 16 بهمن 1395 :: نویسنده : محمدپوری
دیار بی دیار1
سرد است. برف سنگین است. کوهستان سهمگین است. ابرها نشانی از جوان مردی ندارند. خانواده ام گرسنه است و جیبم غیر از چند تا قرص ترامادول و یك تكه نان چیزی ندارد. ترمادولِ ما برایمان پول نمیاورد .درد کمر و پاهایمان را می برد. می گویند معتاد می شوم اما می ترسم محتاج شوم. نانم هم خشك است! دریغ از یك لقمه پنیر. شرفم نمی گذارد سرم را کج کنم. چاره ای نیست. اون پسر هیجده ساله هم از چشمان نگرانش پیداست که عزمش برای رفتن جزم است. اون آقا هم که ظاهرا شصت سالی سن دارد، گویا توجهی به حرف های ساکنین روستا نمی کند. من که ساله 21ام چرا نروم؟ یكی از مردهای مسن بیوران می گوید: پسرم در زمستان،کوهستان و در بهار، رودبار جای اعتماد نیست...
دل تنگش دارد می گوید. اما چه کسی می شنود؟ آهان! خدایش. ولی بنده های دیگر خدایش هم می توانند بشنوند صدای گرفته اش را. شاید هم نمی خواهند بشنوند. توانستن خواستن نیست. یا این که سرشان خالی است و صدا از چپ وارد و از راست خارج می شود.

ادامه در «ادامه مطلب»

دلخوشی هایی هم دارد. مردمش. مردمی که با جنازه اش سلفی نمی گیرند. فیلم می گیرند اما نه برای تمسخرش، بلكه برای رساندن صدایش. هه! صدایش؟ مگر صدایی هم دارد؟ لااقل برای دیدن مظلومیتش. اما چه فایده. جنازه مگر دیدن دارد. آن هم جنازه ی یك جوان بیست و یك ساله.یا آن همراه هجده ساله اش...
اینجا خبری از تجهیزات فوق العاده نبود. اینجا خبری از جنجال رسانه ای نیست. این جا خبری از «شهید،شهید» کردن خبرگذاری ها نیست. کسی هم عكس پروفایلش را کولبر نكرد! این جا خودش است و مردمش! مردمش برایش بس است! به حدی خون گرم هستند که هرکسی با هر  چیزی که دارد به داد مسافران در راه مانده ای که در راه نان بودند، بروند. همان وانت تویوتاهایی که در راهِ نان راننده هایشان بی جان می شوند، نان و آب و تدارکات را به مردمی که بی صبرانه و با همه ی توان دارند تلاش می کنند، می رسانند. هیچكس از شهر چند میلیون نفری نیامده و تعدادی زیادی هم حتی سواد خواندن ندارند. اما عقل و درك دارند که وقتی خودروی امدادی بخواهد رد شود راه را برایش باز کنند. فرهنگ دارند که عكس یادگاری را هر جایی نمی گیرند. تجربه اش هم دارند
25سال پیش، یک ماه بعد است!اسفند 1370.جمعه، سیاه است.دوله بی و درماناوی(دو روستای اطراف سردشت)! ماموستای آیینی روستا می گوید: نماز جمعه را بخوانید و بعد بروید! می روند اما 24 نفرشان برای آخرین بار رفتند. 45 سال پیش، تقریبا بهمن ماه 1350! حدود 12تا18 نفر برای آخرین بار رفتند! راستی آن وقت ها چیز عجیبی به اسم هلی کوپر وجود داشت که کمک زیادی کرد2.
اما چرا کولبران دره ی قره دان را، راه برگشت دانستند؟ واضع است! چند روز پیش از این واقعه، وقتی که برمی گشتند به خیال این که بار ندارند از گلوله ی هموطنانشان در امان هستند! اما اشتباه کردند!  بعضی ها هنوز هم نشنیده اند که رهبری فرمودند: منظور من اون کوله بر نیست... . آن ها را به گلوله بستند! خوشبختانه فقط یك نفر زخمی شد اما همه یاد گرفتند که به هیچ عنوان نباید در دید پاسگاه هنگ مرزی قرار گیرند! دره ی قره دان را می شناختند و می دانستند ممكن است جان بستاند اما مجبور بودند. همانگونه که مجبور بودند بروند و دیگر برنگردند.
این جا سردشت است. دقیق تر بگویم سردشت و روستاهایش و مردمش. همانجایی که بمب شیمیایی برای اولین بار امتحان شد. از کجا بگویم و از کدام محرومیت ها را نمی دانم اما میدانم در کمتر نقاط جهان کولبری دیده می شود! و شاید در هیچ جای جهان برخلاف فرمایشات فرماندار سردشت کولبری را فرصت شغلی نمی دانند. درد را آن جا حس می کنیم که کولبران را قاچاقچی نام می برند در حالی که خود نمی توانند چمدان ده کیلویی شان را بلند کنند و آن را به دنبال خود می کشند! جالب است نه؟ نه!! جالب اینجاست هم دانش آموز باشی و هم کولبر! بگذارید جالبترش کنیم. 18 و 21 و 22 و 27 سن شهدا بود. جالب نیست...فاجعه ست.
 
به امید روزی که برف باشد و کولبر نباشد...
یادداشت: فاروق محمدپوری 



1- دیار اول: سرزمین- وطن   دیار دوم: دیار محمدنژاد از شهداء حادثه
2- نقل شده از شاهد عینی هر دو ماجرا که در حال حاضر 63 سال سن دارد و خود در صحنه ی امداد رسانی حضور داشتند.
       




نوع مطلب : متفرقه، هه‌واڵ(خبر)، 
برچسب ها : حادثه ی کولبران، بهمن سردشت، کولبران سردشت، کولبر کیست، کولبر،
لینک های مرتبط :
یکشنبه 27 فروردین 1396 11:18 ب.ظ
سلام فاروق.دس خوش بووه ی به فکربوی.مطلبه کانت جالبن.جه گای خویه تی به(هاوژین کریم زاده)ش دس خوشی بله م براستی زورجالبی نوسیوه اویش.هربه به رزی بمه نن.
یکشنبه 27 فروردین 1396 11:17 ب.ظ
سلام فاروق.دس خوش بووه ی به فکربوی.مطلبه کانت جالبن.جه گای خویه تی به(هاوژین کریم زاده)ش دس خوشی بله م براستی زورجالبی نوسیوه اویش.هربه به رزی بمه نن.
محمدپوریسپاس برای بەڕێزم.هیوای سەرکەوتن بۆ ئێوەش
چهارشنبه 23 فروردین 1396 09:37 ب.ظ
ممنون ریزت هه یه برا گوره ی .....خلاصه ببخشه
محمدپوریخاهش ده که م سه رکه و تو بن
چهارشنبه 23 فروردین 1396 10:32 ق.ظ
بو کس نیه فقط سوتیه باور ک اشتبا بوو ...!!!
محمدپوریههههه هیچ نیە موقەدەرە هاتۆتە پێش پیاو دەبێ شانی وەبەر دا
سه شنبه 22 فروردین 1396 10:51 ب.ظ
هااااالووو!!
چ جرگی چییه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟نظرپایین مال کیه؟؟؟؟واسه کیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟عینکی خودتی؟؟؟؟؟؟
محمدپوریبەڵێ بەڵێ وایە
سه شنبه 22 فروردین 1396 08:47 ب.ظ
عالیه ..... جرگکم هیچ ووشیکم ل وصفی او قسه جوانت پ نیه اما دتوانم بلیم بیستی ....تواوه ؟؟
محمدپوریزور سپاس ریزتان هه یه
دوشنبه 23 اسفند 1395 06:28 ب.ظ
دیسان قالبت گوری
محمدپورینشانە های حیاتە!
پنجشنبه 19 اسفند 1395 12:53 ق.ظ
اگراینهاروخودتون نوشتید بارک الله.
محمدپوریقابل نداره خاهش میکنم.
چهارشنبه 27 بهمن 1395 06:45 ب.ظ
سلام دمتون گرررررررررررررم!!
محمدپوریممنون
دوشنبه 18 بهمن 1395 02:15 ق.ظ
ادامه...
روحشان وکردارشان ستودنی است!
یادشان هر دم در دل وجان ماست!!
تاحالابابا برای نان جان می داد!حالافرزندان هم برای زندگی شرافتمندانه جان می دهندوبه دنبال آن مادروخواهران ازداغ جان دادن عزیزترین هایشان جان می دهند!!کشنده است تصورش ولی اینجا زندگی مردمش چنین است!!!اینجا همه چیز گران است الا جان...!!اینجا کوردستان است!!ولی این تنهانمونه ی آن نیست!!...انگارازسویی دیگرصدایی دیگر وآه مادری دیگر به گوش می رسد!!صدای دست وپازدن"آیلان"درژرفای دریا!!!وآن طرف تر یتیم شدن فرزند پیشمه رگی دیگر ودرسویی دیگر محبوس شدن ابدی کسانی که برای آوردن عدالت،سخن برزبان آوردندوجسورانه ایستادند!!اینجاخاک خدا مرزبندی شده واستفاده ازمرزها برای مردم ساکنش علاوه برجرم تلقی شدن،مرگ رانیزبه دنبال دارد!!پس کجاست نشان ازعملی کردن آیه ی الهی ازسوی ناعادلان به گمان مروج برابری؟!!؟؟آنگاه که خداوندمتعال فرمودند:((قل من حرم زینة الله التی اخرج لعباده والطیبات من الرزق))
اینجاغم بی پایان است وزندگی کماکان پابرجا!!وشیرمردان وشیرزنان همچنان مقاوم!!
به امیدازهم نپاشیدن هیچ خانواده ای به خاطرنان!!نان راازهرطرف بخوانی نان است ولی این شرف است که اگربرای بدست آوردن نان به هرکاری دست بزنی مانندفرش درزیرپاها له می شود!!!آن ننگی که جوانمردان برای زیربارنرفتنش حاضربه تقدیم جان شدند!!
که م بژی وکه ل بژی!!
روحشان شاد،یادشان گرامی!
ده ستتان خوش بی بونوسراوه که تان!!هه میشه قه له متان پرتین!ئه و نوسراوه چه ندقسمه تیه ش له ته ره ف منه وه پیشکه ش به هه موان.سه رکه وتوبن
محمدپوریسڵاو.
زۆر سپاس نوسراوەکەتان زۆر بە هێز و جوان بو دەستی ئێوەش خۆش بێ.سپاس قەڵەمتان پڕ تین تر سەرکەوتو بن
دوشنبه 18 بهمن 1395 02:10 ق.ظ
ادامه..
ولی حالا پدربارسنگین تری راباید باکولش حمل کند باری که هزارهاکیلو گرانتر ازباریست که برای دوتکه نان به دوش می کشد زیرااوسایه بان فرزندان وشریک زندگی اش راکه درهمه ی شرایط بااوساخت ومثل کوه پشتش بود،ازدست داد!!اینبارزخم های درون پدر وسعت بیشتری گرفت وغافل از زخم های زانوان!!!اوحال بایدهم پدروهم مادرباشد!!درصورتیکه می داند توان ندارد ولی تقلا می کند!!پس ازسال ها حال مرد بی رمق شده وبه اجبارروی زمین درازکشیده وفرزندانش درکنارش نشسته!!پدر،چشمانش پرازاشک وفرزندان ،دلشان داغ دیده ازبی رحمی روزگار!!پسریادروزی می افتدکه روی پله های ورودی مدرسه بادوستانش نشسته بود ودوستانش ازاوخواستند که به رسم یادگاری آهنگی برایشان بخواند!!باوجودآنکه بغضی درگلوداشت،انگارکه می داند بزودی رفتنی است ولی این راهم می دانست که آنچه بعدرفتنش هم برای خودش وهم برای دوستانش ماندنیست تنهایادگاری های همان لحظه های باهم بودنشان است.شروع کرد:"له دنیا خوشیم نه دی...عاقیبه ت ره نج به بادم"شایداین آخرین باری بود که درجمع دوستانش باشدچونکه اونتوانست چشم به دستی پدروخواهرش راتحمل کندوبگذارد زندگی پست وپرذلت خواهرکوچکش راازرسیدن به خواسته هایش محروم کند،همچون خودش که عاشق درس ودانشگاه وسوادبود ولی دریغ ازوجودموقعیت وپول!!اوهم همچوپدرش مجبورشدبه دامن دشت وصحرا وکوه روی آورد!!ولی انگاردنیای بی رحم موافق نبود!!!ازطرفی گلوله ی کسی که اورا "قاچاقچی"خطاب می کندوازطرفی دیگر بلایای طبیعی!!! نه !!فکرکنم دارم اشتباه قضاوت می کنم!!!شایداین بهمنی که دراین بهمن ماه وبهمن ماه های پیشین روح این جوانمردوجوانمردانی دیگرباداسان زندگی مشابه دراین دیارغریب ومحروم رامی گیرد،همچوآغوش مادریست که فرزندش رابرای درامان ماندن به سوی خود می کشد!!آغوشی که باهمه ی سردیش آنچنان گرم است که ازشومینه های کاخ های پوشالی نامسئولانی که فقط خودوآشنایانشان رادربرمی گیرد،گرمای بیشتری ساطع می کند!!پس بایدازکلامم تجدیدنظرکنم!!"بلایای طبیعی"نه!!بلکه لطف ومرحمت خداوند جایی بس گرم وآرام تر درجهانی دیگردربهشتی که نهرهایش زیردرختانش جاریست برای اووهم دردانش،هم دردانی که دست های عریانشان دراوج سرما وبرف وباران بی حس می شوندولی بازمجبورندکه کارکنند،درنظردارد!!
ادامه..
دوشنبه 18 بهمن 1395 02:06 ق.ظ
خدایاکفرنمی گویم!!اگراین حق من ازاین زندگیست...اگراین سهم من است...اگرسهم من تپش های پی درپی وتندتندبه مانندحرکت ابرهاست...اگرجای خواب من لای گل ولای برفهاست...سینه ام نشانه ی هدف گلوله هاست...پشتم موضع بارسنگین برای رزق حلال است...من ازمردن هراسی ندارم!!
بارهاوبارهاافتاده ام،زانوهایم زخمی است وپشتم خمیده!!ولی حسرتش به دلم می ماندوقتی که می بینم خواهرکوچکم دفترومداد برای بردن به مدرسه ندارد وپدرمان هم توان ایستادن روی دوپایش...!!تلخ است!!حتی تلخ تر از سم مهلک!!!پدرم زیرپتوی وصله دارومادرم زیرخاک وخواهرم چشم دوخته به مدادرنگی های پیکاسوی همکلاسی هایش...!!باخودش می گوید:آیاروزی میادمنم ازاین مدادای خوشرنگ داشته باشم!!!ولی پس ازکشیدن آهی سردوسوزناک!!سوزناک تراز پاشیدن نمک برروی زخم ها،یادش می آیدکه او"هرگز"وهرگز نمی تواند آنهاراداشته باشد!!!چرا؟؟؟!!چونکه پدرش محتاج پولی است که باآن درد دیسک کمرش رابهبودبخشد!!دریغ ازپزشکانی هم که برای نجات جان آدمی پول برایشان به منزله چرک دست باشد...!!دردکمر دردالهی نازل شده ازسوی خداوند به اونبود!!!بلکه نشان مانده ازسالها جان کندن درشب ونیمه شب در دشت ورودوکوهستان بود تاباپولی نه چندان زیاد ولی مایه ی قناعت زندگی شرافتمندانه ی"هه ژاری"خودوخانواده اش را سپری کند!!ولی حالا چه؟؟!!آنوقت که مرددرکوهستان بودوهمسرش درحال بزرگ کردن بچه ها باهمه ی دغدغه هاودل مشغولی ها وپرسش های گریبان گیر هرروزه که آیاامروز مرز بازاست؟؟آیاشوهرم امروز برمی گردد؟؟سالم برمی گردد؟؟کی برمی گردد؟؟آیاباری دیگر فرزندانش می توانندبابای خودرادرآغوش بگیرندوببینند؟؟؟یاخداحافظی هرروز،شایدوداعی آخری باشد!!وهزارها"آیا"ی دیگر!!!همه ی این"آیا"های هرروزه برای اوتومورشدندواورادرسینه ی قبرستان ساکن کردند!!اینبار زندگی سخت ترشدوروزگارتیره ترودنیا تنگ تر!!برای فرزندان بی مادر زندگی یعنی زنده به گوری!!یعنی آخریتیمی!!یعنی قدم زدن درراهی که پرازخرده شیشه است وپاهابرهنه وادامه مسیر اجبار!!!
شاید مادر در مرزها مثل پدر بارهارا باکولش جابجا نکرد اما سنگینی بارزندگی بردوشش کمی از سنگینی بارروی کول پدرندارد وحتی شایدم معادل آن بود!!...
ادامه...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :